تبليغاتX
فکرشوو بکن!!!

فکرشوو بکن!!!

چون میگذرد غمی نیست........

  سلامتي مداد رنگيا

که اگه يه مدت سراغشونو نگيري

مثل ماژيک و آبرنگ خشک و بي‌مصرف نميشن!

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط raha| |

مرگ دست خداست

زن فقط وسیله ست

روزتون مباااااااااااااارک

 

 

راستی

بازم خونه تکونیه لینکهای بی معرفت

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط raha| |

خیلی خلاصه میگم

امیدوارم اینجوری عوض نشه

 

 

و ادامه داااااااستان

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط raha| |

 

قاصدک هان چه خبر آوردي؟

از کجا وز که خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي اما

گرد بام و در من، بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا!

نه ز ياري نه دياري

آري برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

قاصدک تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويد که دروغي تو دروغ

که فريبي تو فريب

راستي آيا رفتي با باد وطن

راستي آيا جايي خبري هست هنوز

مانده خاکستر گرمي جايي؟

در اجاقي طمع شعله نمي بندم

قاصدک ابرهاي همه عالم شب وروز در دلم مي گريند

قاصدک

قاصدک گفته بودم که دگر نيست مرا انتظارخبري

باز اما تو چنين پر شتاب پر غرور از چه روي از برم مي گذري؟

قاصدک ,قاصدک گفته بودم که مرا نيست,تمناي کسي

در دلم نيست به جز مهر نياز وهوسي

گفته بودم که دگر من نروم سوي کسي

گفته بودم که به ماتم کده ام نيست حتي اميدي به حضور مگسي

باز اما تو چرا؟تو چرا بر سر راه منم در گذري

قاصدک ,خسته ,پريشان ودلم غمگين است

رو به هر سوي نمودم اما هيچ جا نيست مرا هم نفسي

نيست فرياد رسي

قاصدک پرتو مرگ به روي دل من سنگين است

سايه ي جانم بربود دل تنهاي من اما از آن چه کسي خواهد بود؟

قاصدک حس تنهايي و بي ياوري ام بيش نمودي و رفتي

گفته بودم که نيا ,گفته بودم برو آنجا که چشمي وگوش با کس

برو آنجا که تورا منتظرند

تو که خود فهميدي

در دل من همه کورند وکرند

باز اما ز چه روي آمده اي ؟

قاصدک ,قاصدک آمدي گفتي که هيچ خبري نيست زکس

گفتي اما چه کنم؟چه کنم؟باورم نيست که که نيست هيچ کس را خبرم

هيچ کس از دلم آگاه نشد

هيچ کس با درد من آشنا نشد

هيچ کس همدم وهميار نشد ,قاصدک ,قاصدک

نور مهتاب حرامت نشود ,

خيز تا صبح دگر باز رسد ,خيز وبال پر خود را بگشا

دل وجانم بستان

پر گش و با خود بر

قاصدک دل من سخت اسير است

دل من سخت گرفته است

نيست تابم که ببينم تو چنين خسته ورنجورشوي

بال پرکش به دياري ديگر سوي ياري ديگر

نيست اميد مرا روز وصالي ديگر

قاصدک قاصدک در به در کوچه ي غم

قاصدک بي خبر از رنج دلم

قاصدک,قاصدک بي خبرم

قاصدک قاصدک بي خبرم زود رد شو ز برم

زود رد شو ز برم

 

وای قاصدک
چه خبر آوردی


به چه زبونی بگم
انتظار خبری نیست مرا
برو
زود رد شو
زود رد شو که میترسم نحسی من تورو هم بگیره
من دیگه امید دیدن کسیو  ندارم

حتی دیگه نمیتونم حدس بزنم کجاست و چیکار میکنه
دل من سخت گرفته دل من سخت اسیر است
انگار که همه با منو دلم دشمنن

الان خیلی چیزا دارم
اما هیچ کدومش مراد دلم نیس
خدایا این ناشکریه؟؟؟؟؟؟؟؟
نه
تو دیگه با من باش خدا
حداقل از اینجا به بعد با من باش

 

 

نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط raha| |

 

پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم
اگر نمیایی اینقدر پنجره ها را زجر ندهم
چشمهایم به جهنم..


خوشحالم که یه دلم کردی

تا الان که مشکلی نبوده

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط raha| |

 

ادامه.....

 

(راستی تو یه پرانتز و کوتاه بگم که نظرات رو هم فعلا تایید نمیکنم

نظراتون برام محترمه اما از اوجایی که مطلب رمزداره نظراتشم فعلا ماله خوده خودمه

پس حتی اگه تایید نشه شما باید نظرَرو بدین)

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط raha| |

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم

بالاخره تصمیم گرفتم داستانمو بنویسم اینجا

نمیدونم چه تاثیری رو حال روحیم داره

اما مینویسم...

رمز داره

هر کی میخواد بگه اما ممکنه به همه ندم

پیشاپیش شرمنده

 

مهم نیست به چند نفر رمز بدمو چندتا نظر و چندتا خواننده داشته باشم

اما

مهم اینه که مینویسم

و

مهم اینه که خواننده خودمو پیدا کرده باشم هر چند به تعداد کم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط raha| |

و امروز

       آسمان هم گریست

           برای خوبترین زن جهان

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط raha|

هرچه میروم نمیرسم

گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها ..

 

اینجا و تو همین لحظه همه چی تموم شد

این ثانیه ها، لحظه های شروع پاییزه

 

خدایا لعنت به من

من که قول داده بودم گریه نکنم

پس چرا صورتم خیسه

نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط raha| |

یعنی به اونم میگه قناری


وقتی به روزایی فک میکنم که ندارمش دنیا با همه بزرگیش خراب میشه رو سرم
بعدش نفس کم میارم
چشام سیاهی میره

چقد این جانور دو پا سگ جونه
هی هر دفعه میگم این دفه دیگه میمیرم

اما دیگه شدم گرگ بارون دیده

نمیدونم این دفه چی به سرم میاد

شاید بازم بشکنم
اگه بشکنم به این راحتیا جمع و جور نمیشم

شایدم نشکنم
شاید ایندفعه سنگی بشم

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط raha| |


خیلی دلم گرفته
باز دوباره یادم اومد که نمیخواستم هیچ وقت به دنیا بیام
خب چرا میذاری هِی یادم بیاد

 

تو:خوبی؟قرصاتو خوردی
من:دکتری؟
تو:آره 1جور دکتر
من:دامپزشک؟؟
تو:نههههههه
این نه یعنی آره هااااا
من:مگه حیوون چشه(حیوونام آدمن خب)
((این داستان داره که آخر مطلب میگمش))
من:کبوتر با کبوتر باز با باز.....

آخرشم مِثِ همیشه یا خوابت میبره یا نمیخوای جواب بدی
و منم یاد این جمله میوفتم
دل من اولین روز بهار دل تو آخرین جمعه سال و چه دورند و چه نزدیک به هم

بعدشم دلم میخواد خَفَت کنم اما دستم بهت نمیرسه

 


"حیوونام آدمن"
یادم میاد بچه که بودم
وختی میدیدم 1کی مثلا مورچه میکشه
میگفتم نکن
مورچه هام آدمن خُب

بیشتر از این توضیح نمیدم چون میدونم گرفتین چی شده


چقد دلم میخواست حرف بزنیم

مثِ قبل

 

امشب این جمله رو تو یه وبلاگ خوندم الان یادم افتاد(شرح حالِ منه)

چقد حس دلتنگی بهت دست میده وقتی میای تو وبت واسه ۱مخاطب خاص ۱چی مینویسی بعد میبینی هر کسی ممکنه بخونه بجز خودش"بعد تازه اینقد خری که بقیشم مینویسی با کلی آب و تاب"

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط raha| |

الان ساعت 5.30 صبحه
تا ساعت 4 بیمارستان بودم
فک کنم مسمومیت بود مرضم
هی حالت تحول داشتم
الانم خوابم نمیبره
نشیمن گاهمان هم درد میکند

آمپول زدم

لامصب خعععلی تیز بود

نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم
اما مینویسم
شاید از بیخوابی زده به سرم
یه دیوونه بزنه به سرش چه شووووود

فردا هم داریم میریم بیرون شهر
بر و بچ گفتن من نرم نمیرن
چه چیزا
واه واه واه
یعنی حالا میخوان برسونن چقده چاکر خواموننشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

دیگه اینکه 1هو هوسه پیتزا کردم
.
.
.
بزار فک کنم ببینم چیز دیگه ای به ذهنم میرسه آیا
میخوام تلافیه این مدتو یه جا دربیارم
همه چرت و پرت های این مدتو که ننوشتم میخوام بالا بیارم اینجا

راستی 4تا نقاشی هم کشیدم
شاید بعدا عکسشو گذاشتم

دیگه
دیگهشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز
دیگه اینکه شاید داستان کل زندگیمو نوشتم
فیلمیه واس خودش

راستی سایه تون مستدااااام
با شماهام که کلی وخته نیومدییین
با تو که میای و میمیری یه نظر بذاریتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در شنبه 1391/01/12ساعت 5:34 قبل از ظهر توسط raha| |


حکايت

روزي مرد کوري روي پله هاي ساختماني نشسته بود

و کلاه و تابلويي

را در کنار پايش قرار داده بود

روي تابلو خوانده مي شد من کور هستم

" لطفا به من کمک کنيد"

روزنامه نگار خلاقي از کنار او گذشت

نگاهي به او انداخت

فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت

و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد

تابلوي او را برداشت آن را بر گرداند

و اعلان ديگري روي آن نوشت

و تابلو را کنار پاي او گذاشت

و آنجا را ترک کرد...

عصر آن روز

روزنامه نگار به آن محل برگشت

و متوجه شد کلاه مرد پر از اسکناس و سکه شده

مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت

از او پرسيد :

که بر روي تابلو چه نوشته است؟

روز نامه نگار جواب داد:

چيز خاص و مهمي نبود

من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم

و لبخندي زد به راه خود ادامه داد ..

مرد کور هيچ وقت ندانست

که او چه نوشته است

ولي روي تابلو خوانده ميشد..

"امروز بهار است اما من نمي توانم آن را ببينم".


شرح حکايت:

وقتي کارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير دهيد

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط raha| |

مثل رود
هر که را دوست داشتم یک عمر بدرقه کردم..............

 

هِی......

چون میگذرد غمی نیست

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط raha| |

من:دلت تنگ نشده واسم؟؟
تو:داشتم اصلاح میکردم.راستی کجا بودی این چند روز

وقتی اینجوری جواب میدی انگار یه سطل آب یخ ریختن روم
همه انرژیم تحلیل میره

بعد همه کائنات دس به دست هم میدن تا جوابتو ندم
یه وزنه 100کیلویی وصل میشه به پلکام و بسته میشن
دستامم تو غل و زنجیره

دِ لا مصب ببین بازم اس ام اس میدم
و تو مطمئن میشی که من همون خرٍ سابقم

 

 

مگه خر چشه

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط raha| |


گاهي مي خواهم انســـــان نباشم . . .


 حتي !!!! گوسفندي باشم ، پا روي يونجه هــا بگذارم !

 
امـــــا دلـي را دفن نکـنم !.!.!

 
گـــــرگي باشم ، گوسفند ها را بدَرم . . .

 
اما بدانم ، کارم از روي ذات است نه از روي هوس !

 
...خفاشــي باشم که شبها گـردش کنم . . .

 
با چشمهـــاي کور ،‌ اما خوابي را پرپر نکنم . . .

 
کــلاغي باشم که قـــــار قـار کنم . . .پرهــايم را رنگ نکنم
 
و دلـي را با دروغ بدست نياورم !

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/02ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط raha| |



خاطره الکل نيست که بپره ، خاطره خاطرست
ميمونه  و دهنتو سرويس ميکنه ....

 

حالا من هی میام خودمو راضی میکنم
با کلی ذوق مینویسم اینجا
که من خودم واسه خودم کادو میگیرم
و اصلن هم نشون نمیدم که داره همه جام میسوزه که کسی واسه ولنتاین کادو بهم ندادهHanging
بعد در همین لحظات سر و کله 1کی بعد از کلی وقت که من
فراموشش کردم پیدا میشه
حالا من بهش نگم برو گم شو چی بگم
نه
هیچ وقت عاشقش نبودم
اما
خاطراتو زنده کرد برام
و
دهنممو سرویس کرد
پس
دهنش سرویس که هی مزاحم میشه

 

تازه ۱تبریک خشک و خالیم نگفت
بعد با کلی ادعا میگه من همیشه میخواستمت

(تو روحت)


 یه دوس پسرم نداریم
 که آبرومونو بخره واسه ولنتاین ۱شاخه گل بمون بده

 


 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط raha| |

امروز جاتون خالی چه خبر بود تو خیابونا
همه دختر پسرا ریخته بودن بیرون
واسه ولنتاین دیگه
همهههههههههههههههه هاااااااااا
از کور و کچل و زشت و زیبا
همه
هی همه کادو میگرفتن
این ملت انگار همه ....آره
منم رفتم کلی کادو گرفتم
اگه گفتین واسه کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1390/11/24ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط raha| |

گفتم ۱مطلب آموزنده بزارم بچه های مردم ۱چی یاد بگیرن
این مطلب قشنگو تو ۱وبلاگ خوندم خوشم اومد
(("لطفا اگه میخونید با دقت بخونید"))

با تشکر"مدیریت وبلاگ"


 

مکالمه‌اى بين لئوناردو باف و دالايى‌لاما

لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است.

متن زير، نوشته اوست:

در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود

و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت،

من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى،

از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟


خودم فکر کردم

که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»


دالايى‌لاما کمى درنگ کرد،

لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت

 

«بهترين دين، آن است  که از شما آدم بهترى بسازد.»

من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟

او پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر، فهميده‌تر،

مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر،

 


انسان دوست‌تر، با مسئوليت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.


دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم.

 

نوشته شده در شنبه 1390/11/22ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط raha| |

روزگار نبودنت را برايم ديکته مي کند...
و نمره ي من، باز مي شود صفر...
 هنوز... نبودنت را ياد نگرفته ام...

 

5شنبه سالگرد فوت آقاجونمه
هنوز به نبودش عادت نکردم
و
از فعل گذشته براش استفاده نمیکنم
آخه جزو اشخاص درجه یک زندگیم بود
بعد از بابام عاشقش بودم
امشبم خیلی دلم گرفته
آخه 1سری خاطرات تداعی شد برام
یادمه شب آخرش خونه ما بود
اصرار داشت پیشش بخوابم
منو خیلی دوس داشت
با یه لحن آرومی گفت:((بابا امشبو پیشه من بخواب))
 ولی نشد
اون شب زیاد حالش خوب نبود بابام گفت (نه).
الانم خیلی ناراحتم
کاش اون شبو پیشش میموندم

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط raha| |

Design By : Mihantheme